Qui êtes-vous ?

dimanche 3 août 2008

زندگی ام شور عاشقانه ندارد



غزلی از : اسماعیل خویی




زندگی‌ام شور ِ عاشقانه ندارد:ـ
بهر ِ نمردن، دلم بهانه ندارد.ـ
برنمی­آید ترانه­یی ز زبانم:ـ
آتش دارم، ولی زبانه ندارد.ـ
غیبتِ عشق از دلم خرابه­ی غم ساخت:ـ
خانهْ خدامان خبر ز خانه ندارد.ـ
صد ره بهتر که ناسروده بماند،ـ
شعر اگر شور عاشقانه ندارد.ـ
چنگی­ی شعرم خموش باد، که دیگر
جز به طنینی حزین ترانه ندارد.ـ
روز ِ من از شامگاه می­شود آغاز؛
شب، شبِ من رامش ِ شبانه ندارد.ـ
پیکِ بهاران پیام­اش آوَرَد از مرگ،ـ
پیردرختی که یک جوانه ندارد.ـ
هیچ به جز آبِ رو به گـَنده شدن نیست
رود، اگر بودنی روانه ندارد.ـ
ذوقِ شکارش چرا به اوج کشاند،ـ
باز که جفتی در آشیانه ندارد؟!ـ
خو­ش ­دمِ آن شعله­یی که، در گذر ِ باد،ـ
بیم و غم از مرگِ ناگهانه ندارد.ـ
آه، چه خوب است، آه، آه، چه خوب است
این که کسی عمر ِ جاودانه ندارد.ـ

۴ اکتبر ۲۰۰۵ ـ بیدرکجای لندن

samedi 2 août 2008

غزل دیگری از سیمین


................................

دوران عشق و شور گذشت
ای دل هوای یار مکن
بر دوشِ عشق‌های کهن
اندوهِ نو سوار مکن


می‌دانمت که پیر نِه‌ای
آرام و گوشه‌گیر نِه‌ای
امّا مرا به پیرسری
از عشق شرمسار مکن


خواهی هوای یار کنم
در پاش گل نثار کنم
جز برگ زرد نیست مرا
پاییز را بهار مکن


افزون تپیدنت ز چه بود؟
چابک دویدنت ز چه بود؟
پای شتاب نیست مرا
از دستِ من فرار مکن


گیرم کسی ربود تو را
من باز جویمت به کجا؟
بیزارم از جدال، مرا
درگیرِ کارزار مکن!ـ


گوید دلم که «لاف مزن
با من دَم از خلاف مزن
تو کیستی که دَم بزنی
دعوی به‌اختیار مکن!»...ـ


در عشق، ناخدات منم
در شاعری صدات منم
ای مبتلا! بلات منم
ما را به کم ‌شمار مکن!»ـ


گویم: نه کمتر از تو منم
در کارِ عاشقی کهنم
هرچند پیر، شیرزنم
تعجیل در شکار مکن


یاری که دوست داشتمش
با خاک واگذاشتمش
اکنون مرا که آنِ ویَم
با غیر واگذار مکن»!ـ


تیغی ز روزگارِ کهن
جا کرده خوش به گنجۀ من
در مرگِ خود مکوش و مرا
مُلزم به انتحار مکن!ـ

.....................
اردیبهشت 87

mercredi 30 avril 2008

پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت

قسمت هایی از این شعر محمد کاظم کاظمی شاعر افغانستانی را چندسال پیش دیده بودم.ـ
به گمانم در یک مجموعه که باهمکاری دوست و هم سخن گرامی ام لطیف پدرام و دوست دیگرم خانم گیسو جهانگیری تنظیم شده بود.ـ
این متن برای یک نمایش شاعرانه تنظیم یافته و به زبان فرانسوی ترجمه شده بود تا در سالن یونسکو در پاریس و در حمایت و همبستگی با ملت افغانستان اجرا شود که شد ومن هم همراه با تعداد زیادی از هنرمندان ایرانی مقیم پاریس در آن شرکت داشتم.ـ
از آن زمان این شعر در خاطره و ذهن با من همراه بود تا این که امروز متن کامل آن را در نشریهء طنزآمیز ـ«اصغرآقا» که سالهاست به همت طنز نویس بزرگ معاصر ، دوست عزیزم هادی خرسندی ، منتشر می شود یافتم و بلافاصله کپی آن را روی این صفحات قرار دادم.ـ
این شعر از چند نظر برای ما ایرانی ها اهمیت دارد.ـ
نخست از این بابت اهمیت دارد که لشگر چند ین هزار نفری شاعران «مدرن و پست مدرن» مدعی ایرانی ببینند ودریابند که در این سی سال حتی یک شعرنسروده اند که اینگونه روان وگویا و سرشار از عاطفه و درد انسانی باشد و یک خط ننوشته اند که مثل این شعر بتواند روی همنوعان تأثیر بگذارد و دریادها بماند.ـ باشد تا به تأثیر از این حقیقت تلخ ، یا «شغل» را کنار بگذارند یا به حال روش و شیوه ای که در مکتب شاعری خود پیش گرفته اند، فکر اساسی بکنند...ـ
اهمیت دیگر این شعر برای ما ایرانی ها در این است که در جایی و گوشه ای از وجدان ملی خود به خاطر بسپاریم که در کشور ما ایران ، طی این سی سال اخیر بر هموطنان تاریخی و همکیشان و همدلان زبانی و فرهنگی ما یعنی با مردمی که از جور بیداد و جنگ و جهل و دنائت به خاک ما یعنی به گوشهء دیگری از سرزمین تاریخی خودشان پناه آورده بودند چها که نرفته است. و به یاد داشته باشیم که مدعیان حکومت بر ایران امروز که قرآن و خدا و دین را وسیلهء قتل و غارت و فساد و دنائت کرده اند چه نارواها که بر این مردم رنجدیده روا نداشته اند. این شعر روایتی ست ماندگار از میهمانکشی حاکمان ایران امروز یعنی حکومتی که ما مردم ایران امروز با او هم عصر بوده ایم.ـ

محمدکاظم کاظمی

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت


غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت
‌پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد‌شد

و سفره‌ای که تهی بود، بسته خواهد‌شد

و در حوالی شب‌های عید، همسایه‌!ـ
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌! ـ

همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهدرفت‌
و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهدرفت
‌ **

منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده

منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود

به هرچه آینه‌، تصویری از شکست منست‌

به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست منست

اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌

تمام مردم این شهر، می‌شناسندم

من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

***

طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفره‌ام که تهی بود، بسته خواهدشد

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌
***
چگونه بازنگردم‌، که سنگرم آنجاست‌
چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست

چگونه بازنگردم که مسجد و محراب‌

و تیغ‌ منتظر بوسه بر سرم آنجاست

اقامه بود و اذان بود آن‌چه اینجا بود

قیام‌بستن و الله‌اکبرم آنجاست

شکسته‌بالی‌ام اینجا شکست طاقت نیست‌

کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست

مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم‌

مگیر خرده‌، که آن پای دیگرم آنجاست

***

شکسته می‌گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم‌

شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم

تو هم به‌سان من از یک ستاره سر دیدی‌

پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی

تویی که کوچه‌ی غربت سپرده‌ای با من‌

و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم

‌تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
‌ ***
اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت

‌و چند بوته‌ی مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه‌ی‌تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه‌ی‌تان

اگرچه سیبی از این شاخه ناگهان گم شد

و مایه‌ی نگرانی برای مردم شد

اگرچه متّهم جرم مستند بودم

اگرچه لایق سنگینی لحد بودم

دم سفر مپسندید ناامید مرا

ولو دروغ‌، عزیزان‌! بحل کنید مرا

تمام آن‌چه ندارم‌، نهاده خواهم‌رفت

پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت

به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم

به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان‌

و مستجاب شود باقی دعاهاتان

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد

و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد

mercredi 5 mars 2008

یک شعر از سیمین

این شعر از سیمین عزیز است.ـ

وقتی این شعر سیمین را دیدیم نمی دانم چرا دلم خواست

که این چند کلمه را با شاعران جوان امروز درمیان بگذارم

و خطاب به آنها بگویم:ـ

ای شاعران جوان ایران امروز!ـ

شما که چنین معلم زیبا و مرجع و مُدل ارجمندی دارید ، حیف است که سرگرم بازی های کودکانه ای شوید که از سوی برخی بیمایگان یا متشاعران یا شیادان ادبی به نام «پسا و پیشا و پشتا مدرنیسم » یا با نام های دهان پرکن دیگر و ازطریق انواع متکب سازی ها و ایسم بارگی ها درکشور بی درو پیکر و بی سر و سامان ایران امروز ترویج می شود؟ ـ
نمی گویم سیمین بشوید یا از او تقلید کنید ، اما ببینبید که سیمین برای سیمین شدن از چه مراحلی گذشته و چه مرارت ها کشیده است.ـ
محال است که بدون آشنایی و آشتی و آموزش و ورزش در فضای فرهنگی و زیبا شناسی و زبانی میراث 1000 سالهء شعر فارسی بتوان در ایران به کار شعر پرداخت و شایستگی نام و مقام شاعر فارسی زبان را از آن خود ساخت!ـ
از ما گفتن بود ، چون به دلائل بسیار، این روز ها کسی از این جور حرف ها به شما نمی زند ، خود دانید!ـ

درود بر سیمین!ـ

............................

آدم شدی ؟ نشدی، نع!ـ
بس کن ز هرزه دویدن
تا آن بهشت خیالی
درجازدن، نرسیدن!ـ
هرجا که معرکه دیدی
رفتی وجامه دریدی
حاشا کرامت برگی
پوشای جامه دریدن!ـ
تا آستانه پیری
جان کنده ای که نمیری
یک دم بمیر! که سخت است
زهرمدام چشیدن
رامت نکرده سواری
برگرده زخم که داری
ای اسب فاخرمیدان
حیف ازتوبارکشیدن!ـ

***

آدم شدم، نشدم، نع!ـ
چون گوسفند به مرتع
خواندم ترانه "بع بع "
کردم نشاط چریدن....ـ
ازگله گرگ بسی خورد
وزمانده دزد بسی برد
من گرم دنبه تکانی
دیدم چنان که ندیدن
قصاب می رسد ازراه
درمشت تیغه ی خون خواه
من سرنهاده به درگاه
آماده بهربریدن
کو آن نماد دلیری
آن شیردرخورشیری
خورشیدازپس پشتش
برکرده سر به دمیدن ؟
شیطان شدن خوشم آید
آتش مزاج که باید
برخاک سجده نکردن
غیرازخدا نگزیدن

vendredi 15 février 2008

دو غزل دیگر

از شــاعـر محبــوب من


حسین منــزوی




1
در خود خروش ها دارم، چون چاه، اگر چه خاموشم

می جوشم از درون هر چند با هيچکس نمي جوشم


گيرم به طعنه ام خوانند: « ساز شکسته! » مي دانند،ـ
هر چند خامشم اما، آتشفشان خاموشم.


فردا به خون خورشيدم، عشق از غبار خواهم شست
امروز اگر چه زخمش را، هم با غبار مي پوشم

در پيشگاه فرمانش، دستي نهاده ام بر چشم
.
تا عشق حلقه اي کرده است، با شکل رنج در گوشم


اين داستان که از خون گُل بيرون دمد، خوش است، اما

خوشتر که سر برون آرد، خون از گُل سياووشم

من با طنين خود بخشي از خاطرات تاريخم
بگذار تا کند تقويم از ياد خود فراموشم

مرگ از شکوه استغنا با من چگونه برتابد؟

با من که شوکرانم را با دست خويش مي نوشم

..................................
2

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
كه جز ملال نصیبی نمی‌برید از من

زمین سوخته‌ام، ناامید و بی‌بركت
كه جز مراتع نفرت نمی‌چرید از من

عجب كه راه نفس بسته‌اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من

خزان به قیمت جان جار می‌زنید، اما
بهار را به پشیزی نمی‌خرید از من

نه در تبرّی من نیز بیم رسوایی است!ـ
به لب مباد كه نامی بیاورید از من

و گر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه؟ تیغ از شما، ورید از من

چه پیك، لایق پیغمبری به سوی شماست؟
شما كه قاصد صد شانه‌برسرید از من

برایتان چه بگویم زیاده؟ بانوی من!ـ

شما كه با غم من آشناترید از من

mardi 15 janvier 2008

سماع سایه ها با گارسیا



سماع سایه ها با گارسیا
...............................
شعری از: محمود کویر
........................

این شعر را امروز روی سایت عصر نو دیدم و خواندم .ـ
در این سال ها کم پیش آمده است که از شعرهای بیرون از وزن( کلاسیک یا نیمایی) خوشم آمده باشد!ـ
اما این شعر چیز دیگری بود و بسیار به دل من نشست
مدت ها بود که شعر تازه ای به این صفحات نیفزوده بودم. این شعرنخستین «شعر آزاد ی» ست
که در کنار غزل ها قرار می دهم.ـ
برای محمود کویر سرایندهء این شعر خوش که متأسفانه تا امروز اورا ندیده ام، آرزوی موفقیت دارم!ـ
ـ ....................................................................................................................م.س

..................
سماع سایه ها
با گارسیا
کنار چشمه ی اشک ها
اسپانیا.ـ
هزار هزار سال پیش از میلاد
پیش از هر هجرت و هجرانی
حیرت و حیرانی.ـ
****
نی!ـ
نی!نی!نی!ـ
نی آمد و نی آمد و نی آمد و وی
وی!ـ
وی! وی!وی!ـ
وی آمد و وی آمد و وی آمد و می
می!ـ
می ! می!می!ـ
می آمد و می آمد و می آمدو.......باده بگردان ساقیا!ـ
باده بگردان ساقیا!ـ
من چند هزار سال دارم، گارسیا؟
*
گیتارت کجاست؟ اسپانیا
بالی بزن!ـ
گل گل دامن پر پر کن!ـ
آه! سیویلیا! سیویلیا! سیویلیا!ـ
ماه نقره تن!ـ
سیویلیا!ـ
***
دف!ـ
دف!دف!دف!ـ
دف آمد و دف آمد و دف آمدودف دف دفنا
دف بر کف و کف بر لب و لب بر لب و لب بر لبنا
باده بگردان ساقیا!ـ
باده بگردان ساقیا!ـ
حالا الا یا ایها
این جان جان. این تن تنا
لالا هلا یا من منا
باده بگردان ساقیا!ـ
چرخی بزن! رقصی بکن!ـ
گارسیا!ـ
حالامن این چنینه و از این چنینه هم این چنینه تر
تو آن چنانه و از آن چنانه هم آنچنانه تر


اشک های من دانه. دانه. از دانه دانه تر
خنده های تو. مستانه. مستانه از مستانه تانه تر
سرخی صورتت از کدام باد یا باده است گارسیا؟
گلگونه ی مردان ما اما
خون است گارسیا.ـ
از او پرسیدند:ـ
که عشق چیست؟
پس دو دستش بریدند
گفت:ـ
پس زبانش ببریدند
- امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی........ـ
-لهیب سرکش آتش. تن تن تن.ـ
هی می کشد این آتش
غوغاییان به غریو
غو......غو.....غو
آه! گارسیا
بر بوریای گر گرفته
گر گر گر گرفته
با اژدها در تموز
شراب می نوشی؟
بوسه می زنی به قبه ی دار؟
دار!دردا درد. دار!ـ
دار! دکتر ! زهرا!ـ
مرهم از ماه نو دمیده و شبنم گر گرفته آورده ای؟
رفته بودی هگمتانه
بابا در گیسویت دو بیتی ببافد؟
حالا عین القضات آمده دیدارت
با نمی بوی دریا
وکمی صدای صد بال کبوتر
هگمتانه چراغان است
هگمتانه حنابندان است
و کودک بی جانی
در آغوش بابا لبخند می زند.ـ
تو از کدام آسمان هبوط کرده بودی
که دست سنگ
بادام آبی چشمانت را....ـ
دندان گرگ
بر گلوی قرقاول
و خون و سپیده دم
بر خاک.....ـ
لب این دریا میخانه ای نیست؟
دختر ماه!ـ
بیچاره من!ـ
انار سینه ام ترکید
پاره شد. پاره! پاره! پاره!ـ
دف! دایره! نقاره!ـ

می خواهم برقصم
روی عقربه های ساعت
روی قداره
زیر بارش سنگ.ـ
سنگ!ـ
گارسیا! سنگ!


- درشت تر از تخم کبوتر و قناری نباشد گارسیا
- گارسیا! اگر بشود گریخت
میان بارش سنگ و غوغای سگان بشود گریخت
و در میدان مرگ چرخی زد گارسیا!ـ
نمی دانی گارسیا
پوپک گلو بریده
بر خاک و نور قامت کشید
قیامت است گارسیا
قد قامت است این قیامت
شمع می نشانند میان زخم هایت گارسیا
تا بچرخی میان عو عو آنان:ـ
دستی جام باده و دستی زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست.ـ
بروم با نادیا برقصم
قناری شوم
گلویش را ببویم.ـ
بروم برای ماکوان
از هق هق کبوتر واشک آهو
مرهمی بیاورم.ـ
بادام های بلخ چه تلخ است، نادیا!ـ
- من صاحب
فقط بادبادکم نخش بریده بود
و هی توی آسمان کبود کابل پر پر می زد
رفته بودم بالای بام
گیسویش را شانه کنم.ـ
دیدم
کنار بازار شکرفروشان بود به گمانم
زنبیل بها ولد
پربود از تازیانه و پیراهن تکه پاره ی شمس
و کوچه مانند اناری برهنه بود.ـ
گیسویم را بریدند صاحب.ـ
و حالا باد
پیراهن تمام مسافران جهان را
بر خیزران زده است.ـ
بیا برویم تماشا
دارند کنار بارانداز
ماه را می کشند
پسانتر
پیراهن خوشبو و سرخ ماه را باد
در بیشه های ترس می گرداند


در تمام قهوه خانه های ما
خانه های ما
مجلس گیس بران سودابه
رگ بران رابعه
جامه دران عاطفه
چراغ کشان طاهره
و اگر هم شبی نشد که شب شود بی شب شبان
سهراب کشان است

بالای هر کوه هفتاد چشمه است
بالای هر چشمه هفتاد بید
و بر هر بید هدهدی سیاه
به گریه.ـ

-گارسیا تو که بودی
کارون کجا بود؟
خوزستان؟ نه! باور نمی کنم!ـ
کارون در خوزستان نبود. نبود. نبوده بود
کارون رفته بود کرمان
می خواست برود مدرسه
سرش را هم بابا تراشیده بود
کنار دفتر کاهی و مرکب و بابا خوابیده بود کارون
که قناری سیاهی از سینه اش پرید
و هویی کشید.ـ
کوسه هایی به صورت ما
مانند من! تو؟ او
او بود گارسیا. او
تمام آدینه ها را با دندان تیزش جوید
درید گارسیا
و هر چه را که دوست می شود داشت
زیر آرواره های هراسناکش
در خون کشید
و به تفخنده ای
به تماشا شد.ـ

و حالا سال هاست گارسیا
که کارون نیست
که کارون، کارون نیست
همه چشم ها و چشمه ها: عین الدموع! عین الدموع!ـ

چند هزار سال دارم گارسیا؟
نمی دانم.ـ
ساعت من
مانند ساعت تو
مانده روی سال درد
روی ساعت مرگ
رو ی ساعت پنج

روی پرپر شهریور
روی ساعت خلیفه ی خون
روی طبل
طبل قرق
بر باب الطاق بغداد. همدان. کرمان
روی بام نقاره خانه‌ی سلطان
نقاره نقاره نقار
قناره قناره قناره
نامت؟
-شهاب الدین
-بر بوریای آتش گرفته رویا دیده ای گارسیا؟
-بسوزانیدش
نام تو چیست؟
-گارسیا! هیسسسسسسس
-نامم؟ محمد! شاید!ـ
- دشنه برانید میان آوازش
گوگرد و زرنیخ و سرب
مفتول و میخ و براد ه
در کاسه خانه‌ی چشمش! گلویش
نام تو چیست؟
- گارسیا!؟ نامم چیست؟
من که گم کرده ام نام و نشانم را
در کوچه های خوف
- سیصد تازیانه اش بزنید!ـ
-لاتخف یابن منصور
لا تخف!ـ
- نامم پروانه. نادیا. محمد. سعید. فریدون.ری....را.... لی....لا
گریه مکن گارسیا
هایی بکش
هویی بکن
چرخی بزن
در خانقاه باد
در بنادر حسرت
در کوچه های آه!ـ
بازار است گارسیا
بازار تازیانه فروشان
بازار چاقو فروشان
دشنه فروشان
زهر فروشان
قمه. قداره. خنجر. چاقو
درد. درد. درد.ـ
آن سوی شهر
بازار دربدر عاشقان است گارسیا
بازار اشک
بازار فراق
ماه کجاست؟
من گم شده ام


خورشید را کجا
زیر کدام سنگ گور
نهان کرده اید؟
آسمان را کجا
با کدام چاقو
کبوتر سفید


مثل ببریده اید؟....ـ
حالا شب با شال سیاه
هدهدی در گلو
بر خاکریزهای خاوران
آوازهای غریبانه می خواند:ـ
سرتاسر دشت خاوران سنگی نیست
کز خون دل و دیده بر آن رنگی نیست

بر بال آن صحرای سرخ
سوار بر اسبی سرخ
صدا می زند:ـ
به بهشت می رود هرکس که گیسوی مرا مسح کند
-ببرید رگ هایش را
من صدا می زنم:آ
زرین تاج! طاهره! قره العین!ـ
صدا می زنم رو به بالاخانه ی کلانتر تهران
صدا می زنم رو به کاخ خاقان ابن خاقان بن خفقان!ـ
مشتی رند را سیم داده بودند که سنگ زنند
و چاه بود و نبود. باد بود و نبود. بود بود و نبود
در میان باد و بود و داد و دود:ـ
گر به تو افتدم نظر
چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را
نکته به نکته مو به مو

این تنبور سینه بریده
چه می خواند؟

میخانه ای در این آتش گرفته نیستان نیست گارسیا؟
در این مرگستان؟
در اقلیم قبیله ی این قوادان؟!ـ
بیا برویم قهوه خانه ی خاکستر
فنجانی ترانه‌ی تلخ بنوشیم
تا این باران کمی ببارد
تا این ابرها
ابرهای گرگ
بگذرند.ـ
گیتارت کجاست آنتونیو
برای انارهای گرانادا آوازی بخوان

برای دلک گارسیا
سپیده ی آخر است شاید:ـ



یک کبوتر سفید

مثل برف، مثل برف.ـ

یک روز عصر

به طرف رودخانه پائین آمد

دلش می‌خواست آب تنی کند.ـ

نکش از طلاست

و بالهایش از نقره.ـ

و رنگش به رنگ رودخانه..ـ

کبوتر سفید! اگر آب‌تنی می‌روی

بیا و من را هم با خودت ببر

****
..................................................
عین الدموع: چشمه ی اشک ها. چشمه ای در گرانادا که در زیتون زارانش، لورکا را کشتند.ـ
ترانه ی آخر: یک کبوتر سفید از آنتونیو مولینو. ترجمه ی رضا علامه زاده از تارنمای از دور بر آتش

ـ..............................................................................................محمود کویر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادداشت دربارهء:ـ
یک توضیح فنی مربوط به صفحه بندی ابیات روی این سایت.ـ
علامات «ـ» که در آخر بعضی عبارات در برابر نقطه ها «.»و دونقطه ها «:»و علامت های تعجب «!» دیده می شوند
همه افزوده من اند و اگر نباشند علامت ها به طور خودکاردر اول سطر قرار می گیرند.ـ
ـ...............................................................................................................م.س

lundi 10 septembre 2007

سه غزل از قیصر امین پور



سه غزل از قیصر امین پور


در سال های نخستین انقلاب اسلامی ، هنگامی که حکام نورسیدهء ایران سیاست آموزشی جدید خود را با قهاریت تمام و به حول و قوه جنود بی فرهنگ و کف به دهان ِحزب الله ، تدوین می کردند تا بر اساس آن از بچه های تولد یافته و تولد نایافتهء ایرانی«انسان های طراز نوین اسلامی» بسازند و تنور شعله ور جنگ و«صدور انقلاب» را به هیزم جان و تن آنها شعله ور نگاه دارند یامدارس و دانشگاه های ایران را به کارخانه های کادرسازی و دستگاه های «مؤمن» پروری و مکتبی تراشی بدل کنند و دینمردان و دینزنان «مدینةالنبی » سال های آتی خود را پرورش دهند و در برنامه های مغز شویی ودر مسیر هدفهای دهشتناک ایدئولوژیک و تبلیغاتی خود تا آنجا پیش بروند که کودکان ایران را به خاطر «خدا» و به پاس خدمت به «امام » و حواریون به لودادن پدران و مادران یا خواهران و برادران خود بگمارند و دانش آموزان مدارس ایران را مدال افتخار عضویت در «سازمان امنیت سی ملیونی» عنایت کنند ؛
باری در آن ایام سیاه ، من با نام یک شاعر جوان برخورد کردم .ـ
ـ درکجا؟
ـ در یکی از کتاب های درسی که برای کودکان دبستانی ـ یا دبیرستانی ـ تدوین شده بود.ـ
شعری بسیار سُست با محتوای تبلیغاتی ، در ستایش پیشوا و در خدمت «اهداف انقلاب اسلامی»ـ
این شاعر جوان قیصر امین پور نام داشت که به اعجاز «اسلام و انقلاب» ، کلام سُست و بی محتوایش به کتاب های درسی ایران راه یافته و در کنار سخن حافظ و سعدی نشسته بود.ـ
در آن روزگار ، پس از «پاکسازی »های انقلابی و «طاغوت زدائی» های روحانیت قدرت طلب ، شعر های بزرگانی همچون بهار و دهخدا و ایرج میرزا از کتاب های درسی فارسی اخراج و به سرنوشت استادان دانشمند و مجرّب دانشگاه های آنروز ایران گرفتار آمده بودند.ـ
و خوب البته این سقوط و نزول فاجعه بار سطح آموزش که در همهء کتاب های درسی و به ویژه در زمینهء ادبیات و تاریخ و سایر رشته های علوم انسانی دیده می شد ، نماد و نمودی ازآیندهء اسفناک فرهنگ و آموزش ِ خفت بارسال های آتی ایران بود که همگان به چشم دیده ایم و رنج برده ایم! ـ
به هرحال قصد من از این یاد آوری آن بود که بگویم خوشبختانه آن جوان شاعر «انقلابی و حزب اللهی» روزگاران دههء 60 امروز جزو شاعران خوب معاصر است و گویا سالهاست که با روحیات و آرمان های خسرانباری که نسل ما از یاد آوری آنها بر خود می لرزد، وداع گفته و از دوستان سابق فکری و عقیدتی خود دل بریده است.ـ
قیصر امین پوری که من دوست می دارم شاعری است با زبانی روان و سَخته ، ، اهل درد ، با احساس و شعری پر تصویر و رنگارنگ.ـ
حضوراکنونی این شاعر ، که سخنانش کمابیش حاکی از شرمساری صمیمانه وشاعرانهء او نسبت به روزهایی نه چندان خوش از تاریخ معاصرایران است ، ضمناً نشانگر شکست کامل «پیشوا» و روحانیت قسی القلب ِ حاکم درپروژهء حزب الله پروری و مکتبی سازی کودکان ایرانی ست و من «از اینرو ش هم بیشتر دوست دارم».ـ



این سه غزل را از وی بخوانیم:ـ



1

به آئین دل

برای رسیدن چه راهی بُریدم
در آغاز رفتن به پایان رسیدم

به آئین ِ دل سر سپُردم دمادم
که یک عُمر ، بی وقفه در خون تپیدم

به هرکس که دل باختم ، داغ دیدم
به هرجا که گُل کاشتم ، خارچیدم

من از خیر این ناخدایان گذشتم
خدایی برای خودم آفریدم

به چشم ِ بد ِ مردمان عین ِ خوبی ست
که من هرچه دیدم ، ز چشم ِ تو دیدم

دهانم شد از بوی نام تو لبریز
به هرکس که گـُل گفتم و گـُل شنیدم



2

لحظه های کاغذی

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق ِ پرواز مجازی ، بال های استعاری

لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

آفتاب ِ زرد و غمگین ، پلّه های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری

رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :ـ
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من ، صفحهء باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری


3


حتی اگر نباشی

می خواهمت چنانکه شب ِ خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب ِ تشنه آب را

محو تو ام چنانکه ستاره به چشم ِ صبح
یا شبنم ِ سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب ر ا

حتی اگر نباشی می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

mercredi 5 septembre 2007

دو غزل از سایه


هوشنگ ابتهاج (سایه) بی شک یکی از بزرگترین غزلسرایان

معاصر فارسی ست . من همواره غزل های سایه را ستوده ام و

بسیــاری از آن هــا را درخـود و بـا دل خـود زمــزمـه کــرده ام

وچــه بـاک اگــر از راهــی که وی درسیــاست بـرگــزیــده بــود ،ـ

فرسنگ ها فاصله داشته ام . من با شعر او هیچ فاصله ای ندارم
و همواره ،همچون همیشه سایهء شاعر را دوست خواهم داشت
حتـی اگـر اوبـه واسطــهء وجــود «آن چنـد فـرسنگ فاصلــه»،ـ
محبت خود را از من دریغ دارد ! ـ
............................................................................................
هــــــــوای روی تــــــــو دارم
........................................
هوای روی تو دارم نمی گذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
.
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که می سپارندم
.
مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش
به وعده های وصال تو زنده دارندم
.
نمی خورد غم ایام و جای رنجش نیست
هزار شکر که بی غم نمی گذارندم
.
سری به سینه فرو برده ام مگر روزی
چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم
.
چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه
غم شکسته دلانم که می گسارندم
.
من آن ستاره ی شب زنده دار امیدم
که عاشقان تو تا روز می شمارندم
.
چه جای خواب که هر شب محصلان فراق
خیال روی تو بر دیده می گمارندم
.
هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم
چه نقش های که ازین دست می نگارندم
.
کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد
که همچو خوشه ی انگور می فشارندم
.......................................................
..........................
..
غـــریبــــانــــه
..
بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
درین خانه غریبید ، غریبانه بگردید
.
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید
.
یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
.
یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟ ـ
ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید
.
یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید
.
نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همین جاست ، همین جاس ، همه خانه بگردید
.
نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست
به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید
.
سرشکی که بر آن خک فشاندیم بن تاک
در این جوش شراب است ، به خمخانه بگردید
.
چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟ـ
پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید
.
بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید
در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید
.
درین کنج غم آباد نشانش نتوان دید
اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید
.
کلید در امید اگر هست شمایید
درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید
.
رخ از سایه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟ ـ
به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید
.
تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید

mardi 4 septembre 2007

دو غزل ازسلمان هراتی


پیش از تو


.
پيش از تو آب معنی دريا شدن نداشت

شب مانده بود و جرات فردا شدن نداشت


بسيار بود رود در آن برزخ کبود

اما دريغ ، زهره دريا شدن نداشــــت


در آن کوير سوخــته ، آن خاک بی بهار

حتی علف اجازه ی زيبا شدن نداشت


گم بود در عميق زمين شانه ی بهار

بی تو ولی زمينه ی پيدا شدن نداشت


دلها اگرچه صاف، ولی از هراس سنگ

آيينه بود و ميل تماشا شدن نداشـــت


چون عقده ای به بغض فرو بود حرف عشق

اين عقده تا هميشــــه سر وا شدن نداشت...ـ

.

قرار من و تو

.
دیروز اگر سوخت ای دوست ، غم برگ و بار من و تو
امروز می آید از باغ بوی بهار من و تو

آنجا در آن برزخ سرد درکوچه های غم و درد
غیر از شب آیا چه می دید چشمان ِ تار من و تو ؟

دیروز در غربت باغ ، من بودم و یک چمن داغ
امروز خورشید در دشت ، آئینه دار من و تو

غرق غباریم و غربت ، با من بیا سمت ِ باران
صد جویبار است اینجا در انتظار من و تو

این فصل فصل ِ من و توست فصل شکوفایی ما
برخیز با گل بخوانیم ، اینک بهار من و تو

با این نسیم سحرخیز برخیز اگر جان سپردیم
در باغ می ماند ای دوست ، گـُل یادگار من و تو

چون رود امیدّوارم ، بی تابم و بی قرارم
من می روم سوی دریا ، آنجا *قرار من و تو! ـ

..................................................................

*در اصل به جای کلمهء «آنجا» واژهء «جای» بود

با این تصرف جزئی من به نظر میرسد بیت مقطع زیبا تر شده است .ـ

متأسفانه شاعر دیگر در میان ما نیست که اگر می بود ، بابت این تصرف جزئی

از وی اجازه می خواستم اما بابت توضیح به خوانندگان بد نیست بگویم که به قول قدما:ـ

یجوزُ لشاعر لا یجوزُ لغیره

و یعنی: آنچه که برشاعر مجاز دانسته اند بر دیگری مجاز نیست!ـ

بنا بر این دراینجا من از «اختیارات صنفی» خودم استفاده کرده ام.ـ

.........................................................................................................

یادداشت : ـ
نکتهء دیگر این که من این شاعر را نمی شناختم و تازگی بـا این دوغزل او برخـورد کــردم.ـ
پیداست که شاعرجوان و با احساسی بوده است که بـه دام «انقلابیون اسلامیون سورَویــوون
و تبلیغاتیون حکومت دینی» افتاده بوده و متأسفانه استعداد و صمیمیت شاعرانه و شهرستانی
خود را به جریاناتی تقدیم کرده بوده که ازحاصل ذوقی و فرهنگی آنان به ملت ایران و
سعادت مــردم این سرزمین خوشـه ای و بـرگ و باری نرسید. ـاما هـنر و احسـاس و ذوق
بسیاری از جوانان ایران را تقــدیم بــه بلند گوهای دهشتناکی ساخت که ریشه های حاکمیت
استبداد دینی را تقویت می کردند و اینک بیش ازیک ربع قرن است که در این سرزمین به
.قتل عام فرهنگ و اخلاق و آزادی می کوشند .ـ
و هزاربار در یغ و حیف از این استعداد ها
با این همه من این دو غزل را دوست میدارم و جان شاعر ِ سراینده را محترم می دارم . ـ

dimanche 26 août 2007

لاله ایرانی

لاله ایرانی


شعر نخستین را در یکی از سایت های فارسی دیـده بــودم
امــا بــا شعـر هــای دیگـر شـاعـر آشنــا نبــودم تا اینــکــه
روزی یکــی از دوستــان نویسنـــده و شــاعـــر من آدرس
سایت ایـن سرایندهء جوان را برایم فرستاد. ـ
با گذری دراوراق اوشعرهای خوب وبه خصوص حضور
شاعری پـراحساس و برخوردار ازتخیل قوی و قریحه ای
درخشان وجسارتی کم نظیر در بیـان شاعـرانهء ادراکـات
و عواطف انسانی بر من نمایان شد واکنـون که بیشتـر بـا
شعـرهای اوآشنـا شده ام می توانم بگــویم که چنانچـه لالـه
مسیـری را که در شعـرخود برگزیـده است با پای استـوار
وهمراه با مطالعـهء هدفمند و برنامه ریزی شده خاصه در
شعرکلاسیک فارسی دنبال کند ـ که خواهد کرد ـ بی تردید
از درخشــان ترین شـاعــران زن سالهــای آتـی در ایـران
خواهد بود. ـ
چنین باد! ـ



گــــــــنـاه؟


بيا ، گــــــناه ندارد بـهم نــگاه کنيم

و تازه….، داشته باشد، بيا گناه کنيم

نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد

بيا که نامه اعمال خود سياه کنيم

بيا به نيم نگاهی و خنده ای و لبی

تمام آخرت خويش را تباه کنيم

نگاه، نقطه آغاز عا شقيست بيا ،ـ

که شايد از سر اين نقطه عزم راه کنيم

سپس بساط قرار و گل و محبت را

بدست يکدگر اين بار روبراه کنيم

به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهيم

و بار کوه غم از شور عشق ، کاه کنيم

و خوش خوريم و خوش بگذريم و خوش باشيم

و تف بصورت انواع شيخ و شاه کنيم

و زنده زنده در آغوش هم کباب شويم

و هرچه خنده ، به فرهنگ مُرده خواه کنيم

اگر بخاطر هم عاشقانه برخيزيم

نمی رسيم به جايی که اشتباه کنيم

برای سرخوشی لحظه هات هم که شده است

بيا، گناه ندارد به هم نگاه کنيم

.................................................................

سفـــرهء عقــد

پیراهن سپید است عروسی در برم

یک کاسه آب، آینه، قرآن برابرم

این زن که توی آینه لبخند می زند

هی فکر می کنم که منم یا که مادرم؟

مادر! تمام فرصت گل در شکفتن است

جرمم مگر چه بود که نشکفته پرپرم...؟
ـ دوشیزه مکرمه این بار دوم است... ـ

مادر! بگو کجاست پس آن نیم دیگرم؟

او این غریبه ای که به من زل زده است، نیست

انقدر نقل و سکه نریزید بر سرم

پیراهن سپید ... عروسی است یا عزا؟

عشق این لباس نیست که از تن درآورم

ـ دوشیزه مکرمه این بار سوم است

این خنده های توست می آید به خاطرم

[ـ از راه می رسیدی و لبخند می زدی ـ

بغض مرا به آینه پیوند می زدی

در لهجه ات طراوت باران حضور داشت

صدها ستاره از شب چشمت عبور داشت

می آمدی و بر لبت آواز تازه بود

از هرچه خوب هرچه از آن می شود سرود

مردان شهر با تو هم آواز می شدند

در من زنان کوچکی آغاز می شدند

در من هزار خاطره آتش گرفته است

حالم از این هوای مشوش گرفته است

یادش به خیر فصل قشنگی که داشتیم

خود را کجای خاطره ها جا گذاشتیم؟

آقای شعرهای عبوسم! عجیب نیست

جز من کسی نگفت که درد دل تو چیست؟

جز ما کسی نخواست بفهمد بهار را

آوازهای کوچهء شب زنده دار را

رفتی، بهار از شب این کوچه رخت بست

آوازهای خستهء من در گلو شکست

بعد از تو عشق مثل من آهسته پیر شد

از بودنی که عین نبودست سیر شد

دلواپسم برای تو آقا! رفیق! یا ر !ـ

همخانه قدیمی این قلب بی قرار

ای کاش می شد از دل تو آرزو کنم

شاید به این بهانه ترا جستجو کنم

کاش ای وجودت از کلماتم شکیل تر

ـ ... این بیتهای از تو سرودن طویل تر

- ـ دوشیزه مکرمه... این اشک شوق نیست

از فرط شیونست که لرزیده پیکرم

این را به آن غریبه دیر آشنا بگو

پیداست او هنوز نکرده است باورم

................................................

پیرایه یغمایی

اینهم غزل زیبای دیگری از پیرایهء یغمایی ست:ـ
شبی ست پر از ستاره و تصویر و شوق و خیال

بیدارم و دارم به سر آیین شب را
می بافم از تور سحر پاچین شب را
در پرده های لاجوردین می نوازم، ـ
با گوش خود، خاموش آهنگین شب را
با گام های عشق می بینم هماهنگ،ـ
آهنگ پای نرم و پاورچین شب را
با نیم تاج ماه و آویز ستاره،ـ
می بندم آذین زلف چین در چین شب را
در سینه ریز راه شیری می کشانم، ـ
هم زهره و هم خوشه ی پروین شب را
با شب سمورم می نماید گربه ی روز
نازم شکوه چشم دیگر بین شب را
پر می کنم با تیله باران ستاره،ـ
تا روشن چشم سحر خورجین شب را
یا هفت و یا نُه، آسمان را می توان تاخت
داری اگر شبدیز عشق و زین شب را ...ـ

خانم یغمایی از شاعران خوب و با استعداد نسل خویش است و
من تا کنون غزل های خوب و زیبایی از ایشان خوانده ام فعلا
این غــزل را که او به تازگی انتشــار داده است در این سفینــه
قرار می دهم.ـ

آیا کدام راه؟ ... ـ
از : پیرایه یغمــایی
وسعت استرالیا به اندازه ی وسعت غم های من است

در غربتی به وسعت غم های زیستم،ـ
.
من، سر زمین مادری ام را گریستم ... ـ
.
فردای من هزینه ی دیروز می شود
.
در برزخی به فاصله ی هست و نیستم
.
در پَرسه های هر شبه ی خواب های خود،ـ
.
روشن نشد مرا ، که پریشان چیستم
.
آنجا ز رفتن و ز نرفتن دوراهه ای است
.
خود مانده ام کنون، بروم ؟ یا بایستم؟
.
آیا کدام راه رود سوی زیستن؟
.
آیا کدام راه کند سر به نیستم؟
.
دانم ولی که درخم این کوره راه ها،ـ
.
آنقدر گم شدم که ندانم که کیستم
.
باری که سربه دامن این بخت ناگوار،ـ
.
هرلحظه جان سپردم و گفتم که زیستم ... ـ

vendredi 24 août 2007

سه غزل از حسین منزوی


سـه غــزل از حسیـن مُنـزوی
............................

این سـه شعـر از شـاعـر بـزرگ امـا گـوشـه گیـر ومتـواضع معــاصــر
یعنـی حسیـن منزوی زنجانی این جانشین به حق و بلافصل شهـریــار
تبریزی غزلسرای بزرگ معاصر فارسی را زینت ِاین اوراق کردم زیرا
به هنگام خواندن یکی از این غـزل های سه گانهء او بـود که به فکر
بازگشـودن این صفحات افتادم. ـ

ازین پس می خواهم ـ چنانچـه بشود ـ شعرهایی را که خـواهم خوانــد
و ستایش خواهم کـرد ، فـارغ از نـامـداری یـا گـُمنـامی شاعــر، روی
این صفحات قرار دهم . ـ


اکنون این سه غزل را بخوانیـم : ـ


1


خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ ِمن – دل مغرورم – پرید و پنجه به خالی زد

که عشق – ماه ِ بلند من – ورای دست رسیدن بود

گل ِ شکفته خداحافظ اگرچه لحظه‌ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری – موازیان به ناچاری –
که هردو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام ِ من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشیدن بود

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود



2



به سینه می زندم سر دلی که کرده هوایت
دلی که کرده هوای کرشمه های صدایت

نه یوسفم نه سیاوش به نفس کشتن و پرهیز
که آورد دلم ای دوست ، تاب وسوسه هایت

تو را ز جرگه ی انبوه خاطرات قدیمی
برون کشیده ام و دل نهاده ام به صفایت

تو ، سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست
نمی کنم اگر ای دوست سهل و زود رهایت

گره به کار من افتاده است از غم غربت
کجاست چابکی دست های عقده گشایت

به کبر شعر مبینم که تکیه داده به افلاک
به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت

دلم گرفته برایت – زبان ساده ی عشق است
سلیس و ساده بگویم : دلم گرفته برایت


3


نام من عشق است آیا می‌شناسیدم؟
زخمی ام – زخمی سراپا می‌شناسیدم ؟ .

با شما طی کرده ام راه درازی را
خسته هستم خسته ،آیا می‌شناسیدم؟

راه ششصد ساله‌ای از دفتر «حافظ»
تا غزل‌های شما! ها ، می‌شناسیدم؟
این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است
من همان خورشیدم اما، می‌شناسیدم؟ .
پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، می‌شناسیدم؟
می‌شناسد چشم‌هایم چهرهــا‌تان را
همچنانی که شماها می‌شناسیدم
این‌چنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا، می‌شناسیدم!ـ

من همان دريايتان ای رهروان عشق!ـ
رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم
اصل من بودم ، بهانه بود و فرعی بود
عشق « قیس » و حُسن « لیلا » می‌شناسیدم

در کف « فرهاد » تیشه من نهادم ، من! ـ
من بریدم ، بیستون را می‌شناسیدم؟

مسخ کرده چهره‌ام را گرچه این ایام
با همین ديوار ، حتی می‌شناسیدم

من همانم مهربان سال‌های دور
رفته‌ام از یادتان؟ یا می شناسیدم؟