اتو بیوگرافی ِ قبل از میلا د
khoursandi: Autobiography before birth !!
نطفه ي من همين که شد بسته
اين سروده شايد ناتمام باشد! چند سال پيش تقديمش کردم به دکتر ناصر پاکدامن که در نشريه «چشمانداز» چاپ شد.ـ
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
این شعر از سیمین عزیز است.ـ
وقتی این شعر سیمین را دیدیم نمی دانم چرا دلم خواست
که این چند کلمه را با شاعران جوان امروز درمیان بگذارم
و خطاب به آنها بگویم:ـ
ای شاعران جوان ایران امروز!ـ

مثل ببریده اید؟....ـ
حالا شب با شال سیاه
هدهدی در گلو
بر خاکریزهای خاوران
آوازهای غریبانه می خواند:ـ
سرتاسر دشت خاوران سنگی نیست
کز خون دل و دیده بر آن رنگی نیست
بر بال آن صحرای سرخ
سوار بر اسبی سرخ
صدا می زند:ـ
به بهشت می رود هرکس که گیسوی مرا مسح کند
-ببرید رگ هایش را
من صدا می زنم:آ
زرین تاج! طاهره! قره العین!ـ
صدا می زنم رو به بالاخانه ی کلانتر تهران
صدا می زنم رو به کاخ خاقان ابن خاقان بن خفقان!ـ
مشتی رند را سیم داده بودند که سنگ زنند
و چاه بود و نبود. باد بود و نبود. بود بود و نبود
در میان باد و بود و داد و دود:ـ
گر به تو افتدم نظر
چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را
نکته به نکته مو به مو
این تنبور سینه بریده
چه می خواند؟
میخانه ای در این آتش گرفته نیستان نیست گارسیا؟
در این مرگستان؟
در اقلیم قبیله ی این قوادان؟!ـ
بیا برویم قهوه خانه ی خاکستر
فنجانی ترانهی تلخ بنوشیم
تا این باران کمی ببارد
تا این ابرها
ابرهای گرگ
بگذرند.ـ
گیتارت کجاست آنتونیو
برای انارهای گرانادا آوازی بخوان
برای دلک گارسیا
سپیده ی آخر است شاید:ـ
یک کبوتر سفید
مثل برف، مثل برف.ـ
یک روز عصر
به طرف رودخانه پائین آمد
دلش میخواست آب تنی کند.ـ
نکش از طلاست
و بالهایش از نقره.ـ
و رنگش به رنگ رودخانه..ـ
کبوتر سفید! اگر آبتنی میروی
بیا و من را هم با خودت ببر
****
..................................................
عین الدموع: چشمه ی اشک ها. چشمه ای در گرانادا که در زیتون زارانش، لورکا را کشتند.ـ
ترانه ی آخر: یک کبوتر سفید از آنتونیو مولینو. ترجمه ی رضا علامه زاده از تارنمای از دور بر آتش
ـ..............................................................................................محمود کویر
سه غزل از قیصر امین پور

هوشنگ ابتهاج (سایه) بی شک یکی از بزرگترین غزلسرایان
معاصر فارسی ست . من همواره غزل های سایه را ستوده ام و
بسیــاری از آن هــا را درخـود و بـا دل خـود زمــزمـه کــرده ام
وچــه بـاک اگــر از راهــی که وی درسیــاست بـرگــزیــده بــود ،ـ
.
.................................................................
سفـــرهء عقــد
پیراهن سپید است عروسی در برم
یک کاسه آب، آینه، قرآن برابرم
این زن که توی آینه لبخند می زند
هی فکر می کنم که منم یا که مادرم؟
مادر! تمام فرصت گل در شکفتن است
جرمم مگر چه بود که نشکفته پرپرم...؟
ـ دوشیزه مکرمه این بار دوم است... ـ
مادر! بگو کجاست پس آن نیم دیگرم؟
او این غریبه ای که به من زل زده است، نیست
انقدر نقل و سکه نریزید بر سرم
پیراهن سپید ... عروسی است یا عزا؟
عشق این لباس نیست که از تن درآورم
ـ دوشیزه مکرمه این بار سوم است
این خنده های توست می آید به خاطرم
[ـ از راه می رسیدی و لبخند می زدی ـ
بغض مرا به آینه پیوند می زدی
در لهجه ات طراوت باران حضور داشت
صدها ستاره از شب چشمت عبور داشت
می آمدی و بر لبت آواز تازه بود
از هرچه خوب هرچه از آن می شود سرود
مردان شهر با تو هم آواز می شدند
در من زنان کوچکی آغاز می شدند
در من هزار خاطره آتش گرفته است
حالم از این هوای مشوش گرفته است
یادش به خیر فصل قشنگی که داشتیم
خود را کجای خاطره ها جا گذاشتیم؟
آقای شعرهای عبوسم! عجیب نیست
جز من کسی نگفت که درد دل تو چیست؟
جز ما کسی نخواست بفهمد بهار را
آوازهای کوچهء شب زنده دار را
رفتی، بهار از شب این کوچه رخت بست
آوازهای خستهء من در گلو شکست
بعد از تو عشق مثل من آهسته پیر شد
از بودنی که عین نبودست سیر شد
دلواپسم برای تو آقا! رفیق! یا ر !ـ
همخانه قدیمی این قلب بی قرار
ای کاش می شد از دل تو آرزو کنم
شاید به این بهانه ترا جستجو کنم
کاش ای وجودت از کلماتم شکیل تر
ـ ... این بیتهای از تو سرودن طویل تر
- ـ دوشیزه مکرمه... این اشک شوق نیست
از فرط شیونست که لرزیده پیکرم
این را به آن غریبه دیر آشنا بگو
پیداست او هنوز نکرده است باورم